تبليغاتX
زبان و ادبیات فارسی پیش دانشگاهی

زبان و ادبیات فارسی پیش دانشگاهی

بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند

خوان هشتم

آري به يادم آمد/ داشتم اين را مي گفتم ، آن شب هم / سوز و تندي سرماي دي ماه شدت داشت/ آه كه چه سرماي شديدي بود/ برف و بوران بود و سوز و سرمايي وحشتناك / اما سرانجام جاي را براي سر پناه پيدا كردم / هرچند كه بيرون از آن سر پناه ، فضايي تيره و سرد همانند ترس و هراس بود / قهوه خانه چون شرم و حيا، گرم و روشن بود / همگي نسبت به هم ، صميميت و صفا و يكدلي داشتند /، فضاي قهوه خانه گرم و روشن و مرد نقال هم سخنانش گرم و گيرا بود / به راستي كه مجمع و مجلسي صميمانه بود./ مرد نقال كه صدا و نوايي گرم و دلنشين داشت / سكوت و خاموشي اش نيز سنگين و گيرا بود / و سخنش همانند داستان و روايت آشناي او جذاب بود/ در حاليكه راه مي رفت سخن مي گفت/ در حاليكه چوب دستي ، شبيه عصا در دست داشت / و غرق شور و گرم گفتن بود / فضاي ميدان كوچك ( قهوه خانه ) را/ گاهي تند و گاهي ارام طي مي كرد ./ از سوي ديگر همه ي حاضرين خاموش بودند / به مانند صدف هايي كه بر گرد مرواريد نشسته باشند ، خاموش و ساكت نشسته بودند/ با تمامي وجود به سخنانش توجه مي كردند/ هفت خوان را آزاد سرو/ و يا به قولي ماخ سالار آن مرد گرامي و ارجمند /و آن هراتي خوب و پاك دين اين گونه روايت كرد/ اما خوان هشتم را /اكنون من برايتان روايت مي كنم / من كه نامم «ماث» (مهدي اخوان ثالث) است./ مرد نقال همچنان در فضاي قهوه خانه قدم مي زد/ و همچنان داستان را روايت مي كرد و اينگونه مي گفت: / سخن من ، قصه است قصه ي درد و رنج مردم ايران است / مبتني بر واقعيت است و شعر نيست/ اين سخنان من ، ابزار سنجش مهر و دوستي هرمرد و كينه و دشمني هر نامرد است . /سخن بي ارزش و فقط شعر خوب خالي از معنا نيست  / سخن من مانند شعري كه ظاهري عالي دارد ولي از معني تهي است ،نيست../ شعر من گليم تيره بختي ها و درد و رنج اين جامعه است/ كه به خون داغ سهراب ها و سياوش ها آغشته شده / و روكش تابوت پهلواناني چون تختي گرديده است/ مردنقال لحظه اي توقف كرد و ساكت شد / سپس با صدايي خشم الود / با صدايي لرزان و آهنگي رجز گونه و دردناك / اينگونه گفت:/ آه / ديگر آن تكيه گاه و اميد كشور ايران / شيرمرد ميدان جنگ هاي ترسناك /، فرزند ، پهلوان جهان ، زال / آن صاحب و سوار رخش بي همتا / و آن كسي كه هرگز خنده /  از لبانش كنار نمي رفت ،/ چه در روز صلح كه براي مهر و دوستي پيمان بسته /و چه در روز جنگ كه براي كينه و انتقام سوگند مي خورد/ آري اكنون رستم اين شير ايران زمين / دلاور و پهلوان سيستاني / مظهر استواري و مردانگي / رستم فرزند زال / در ته چاه تاريك و عميق و پهناور/ كه در هر طرف بر كف و ديواره هايش نيزه و خنجر كاشته شده بود ./ چاه مكر و حيله ناجوانمردان /، چاه فرومايگان و بي دردان ، /چاهي كه بي شرميش همچون عمق و پهنايش باور نكردني /و غم انگيز و شگفت آور است./ آري رستم اكنون با اسب غيور و دلاور خويش /، در ته چاهي كه به جاي آب ، زهر شمشير و نيزه در خود داشت ، ناپديد شده/ و اين پهلوان هفت خوان اكنون/ در دام دهان اين خوان هشتم(چاه) اسير گشته است. / رستم با خود انديشيد /كه ديگر نبايد چيزي بگويد / چرا كه تزوير و فريب و دشمني در اطراف او بسيار بي شرمانه و پست بود / و او در مقابل اين نيرنگ ، چشم هاي خود را ببندد تا چيزي نبيند/ بعد از اينكه چشمانش را گشود / رخش خود را ديد كه خون زيادي از تنش خارج شده بود/ و از بس كه شدت زخم هايش كاري بود/ انگار كه رخش از حس و هوش رفته بود و داشت مي خوابيد./ او / از تن خو كه از تن رخش بسيار بدتر بود / بي خبر بود و هيچ اعتنايي به آن نمي كرد/ رخش را مي ديد و به توجه مي كرد / رخش ،آن يگانه ي عزيز ، ان يگانه ي بي مانند/ رخش نوراني / با هزاران خاطرات خوش گذشته / رستم در دل خود اينگونه گفت: بيچاره رخش عزيز/ آه/ و اين براي اولين بار بود / كه لبخند از لبان رستم دور مي شد/ ناگهان گويي / بربالاي چاه / سايه ي كسي را ديد / او شغاد آن ناجوانمرد بود / كه به داخل چاه نگاه مي كرد و مي خنديد/ و صداي نحس ناجانمرد او در درون چاه مي پيچيد / دو باره چشم او به رخش افتاد ...اما...افسوس/ رخش زيبا و غيور/  رخش بي نظير او/ با آن همه خاطرات خوشي را كه با اوداشته ، مرده است/ آنچنانكه انگار/ آن خاطرا ت فراوان و خوش را در خواب مي ديده است . / بعد از آن تا مدتي طولاني /يال و روي رخش را / بارها نوازش كرد ،بوييد  و باره بوسيد/ چهره خود را به يال و چشمان رخش مي ماليد/ در حاليكه از صداي مرد نقال ، ناله و زاري مي باريد / و نگاه چشمانش مثل خنجري تيز بود اينگونه مي گفت:/ رستم آرام در كنار رخش نشست  در حاليكه يال رخش در دستش بود / در اين انديشه به سر مي برد/ كه آيااين جنگ بود يا شكار و آيا/ اين ميزباني بود يا فريب؟/ داستان اينگونه مي گويد كه او اگر مي خواست مي توانست/ كه شغاد را به درخت بدوزد همچنانكه دوخت/ به وسيله ي كمان و تير / بر همان درختي كه شغاد زير آن ايستاده بود / و بر آن تكيه زده بود / وبه داخل چاه نگاه مي كرد/ داستان اينگونه مي گويد / كه برايش بسيار آسان بود / همانگونه كه او مي توانست اگر مي خواست / آن كمند بسيار بلند خود را / به بالاي چاه به دور درختي گيره اي سنگي بيندازد/و بالا بيايد / و اگر راستش را بپرسي من مي گويم / بدون شك قصه راست مي گويد / او مي توانست  خود را نجات دهد اگر مي خواست /اما...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 23:57  توسط رضا  | 

ادبيات يونان باستان

ادبيات يونان باستان را تنهابا آثارحماسي هومر، شاعرنابينايي كه در قرن هفتم و هشتم پيش ازميلاد مي زيسته بررسي مي كنند؛ هر چند كه يونان آن روز داراي ادبيات منظوم، سروده هاي مذهبي توأم با موسيقي،بديهه سرايي،شعر غنايي و مراثي نيز بوده است.

هومر در عين اينكه نابينا بود توانست سپيده دم تاريخ حيات يونان را در دو اثر ماندگار خود به نامهاي

«ايلياد» و «اديسه» چنان ترسيم كند كه تا به امروز تازه و شاداب بماند.

داستان ايلياد به دوران شگفتي «مي سن» و برتري آن دوران مربوط ميشود و موضوع آن لشكر كشي «آگاممنون»پادشاه مقتدر«مي سن» به «تروا» است. اوديسه نيز رمان صلح و بازگشت قهرمانان را از جنگ تروا نشان مي دهد.

ايلياد

دومين حماسه كهن جهان- پس از حماسه سومري گيل گمش_ ايلياد و اديسه هومراست كه قدمت آنها حدود هشتصد سال پيش از ميلاد مي رسد. ايلياد بر24 بخش(سرود) است و موضوع جنگ مردم يونان با تروا (شهري بوده در آسياي صغير يا تركيه امروز) است كه ده سال طول كشيد.

پادشاه تروا موسوم به پريام پنجاه پسر داشت كه در بين آنها هكتور به دليري و پاريس به زيبايي معروف بودند. چون پيشگويان گفته بودند كه وجود پاريس براي پدر بد شگون خواهد بود،به دستور پدر، او را در كوهستاني رها كردند. پاريس بزرگ شد و به كار چوپاني پرداخت. روزي سه الهه بر او نمايان شدند و از او خوا ستند كه بگويد كه كدام يك از آنان زيباترند.پاريس يكي از آنها، يعني آفروديت را زيبا تر دانست؛ از اين رو دو الهه ديگر از او و مردم تروا دست برداشتند. سرانجام گذار پاريس به اسپارت افتاد و در آنجا هلن، زن زيباي منلاس پادشاه اسپارت را در غياب او دزديد و به تروا گريخت. آگاممنون برادر منلاس تصميم گرفت با كمك بزرگان ديگر، هلن را باز گردانند. كشتي ها و مردان بسياري تحت فرماندهي بزرگاني چون اوليس و آشيل به جانب تروا روانه شدند.در اين ميان حوادثي اتفاق مي افتد.مثلا پيشگويان گفته بودند

كه گشايش شهر تروا به دست آشيل خواهد بوداما او پس از پيروزي در كنار ديوار خواهد مرد. از اين رو تتيس مادر آشيل كه از ايزد بانوان است او را در جامه ي زنان از ميدان خارج مي كند اما اوليس او را دوباره به صحنه مي كشاند. همچنين طوفان سختي رخ داد كه پيشگويان عقيده داشتند كه خدايان خشمگين اند. اگاممنون بر آن شدتا دخترش ايفي ژني را جهت رضاي خدايان قرباني كند اما الهه يي موسوم به آرتيمس دختر را ربود و به جاي آن گوزني ماده نهاد.

سرانجام يونانيان براي جنگ از كشتي پياده شدند .مردم تروا به كمك همسايگان تروابه رهبري هكتوربا يونانيان به جنگ پرداختند.محاصره شهر تروا ده سال طول كشيد. برخي از خدايان از جمله زئوس خداي خدايان و آفُرديت طرفدار مردم تروا وهرا وآتنه (آن دو الهه يي كه همراه آفرديت براي داوري به نزد پاريس رفته بودند) طرفدارمردم يونان بودند.

در دهمين سال جنگ آگا ممنون سردار يونان در يكي از حمله ها دختر كاهن معبد آيولون را به غنيمت مي گيرد.آيولون نيز بلايي بر سپاه يونانيان نازل مي كند. آگا ممنون به اصرار سران سپاه خاصه آشيل دخترك را پس مي دهد اما در عوض دستور مي دهد كه آشيل هم بريزييس را كه در يكي از حملات به غنيمت گرفته و سخت عاشق او شده بود پس دهد. آشيل عصباني مي شود واز جنگ كناره گيري مي كند و قلبا دوست دارد كه يونانيان كست بخورند. با كنار رفتن آشيل هكتور يونانيان را شكست مي دهد پاتروكل يكي از خدازادگان كه دوست صميمي آشيل است طاقت نمي آورد و سلاح آشيل را گرفته به جنگ مي رود اما هكتوراو را مي كشد. آشيل خشمگين مي شود (زئوس هم ازاين قضيه خشمگين است)و زرهي را كه خدايان براي او ساخته بودند بر تن مي كند و به لشكر تروا حمله مي برد و بسياري ازجمله هكتور را مي كشد. جنازه ي هكتور را به ارابه بسته و به دنبال خود به گرداگرد باروهاي تروا مي گرداند. پاريس تيري به پاشنه ي پاي آشيل رو يين تن مي زند و او را مي كشد (فقط پاشنه ي آشيل رويينه نيست). پس از جنگي سخت يونانيان جنازه ي آشيل را پس مي گيرند .

مادرش تتيس او را دفن مي كند و جوشنش را به اوليس مي بخشد. آژاكس يكي از پهلوانان يوناني چنان از اين عمل خشمناك مي شود كه بر گله اي از گوسفندان به خيال اين كه سران يونانيان هستند حمله مي برد و چون حقيقت را در مي يابد. چنان خشمگين مي شود كه خود را با شمشير مي كشد.

در تروا بتي بود موسوم به پالاديوم كه زئوس به مردم شهر تروا اهدا كرده بود. معروف بود كه تا آن بت در شهر است تروا تسخير نشدني است . اوليس به لباس گدايان وارد شهر مي شود و بت را مي دزدد. در اين ضمن آتنه از الهگان مخالف با مردم تروا به يونانيان مي آموزد كه اسب چوبين بزرگي بسازند و پهلواناني چون اوليس و منلاس در داخل آن پنهان شوند .يونانيان چنين ميكنند و سپس خيمه هاي خود را آتش زده سوار كشتي مي شوند.اهالي تراوا فريب مي خورند و گمان مي كنند كه يونانيان به كلي رفته اند.بر آنند تا اسب چوبين به جا مانده را به شهر بردند.لاكوئون از دلاوران تروا كه متوجه خدعه ي يونانيان شده است مي خواهد اطرافيان را آگاه كند،اما دو اژدها كه آفريده ي خدايان دشمن تراوا هستند از دريا بر آمده و اوو دو پسرش را خفه مي كنند.مردم اسب چوبين را به داخل شهر مي برند. شب بعد كه جشن پيروزي گرفته و مست كرده اند،پهلوانان يوناني از شكم اسب بيرون مي آيند و دروازه شهر را مي گشايند.يونانيان كه در پشت جزيره پنهان اند وارد شهر مي شوند. مردان تراوا را مي كشند و زنان را بين خود تقسيم ميكنند.سرانجام منلاس به هلن دست مي يابد. او را به اسپارت مي برند و از آن پس او را الهه يي مي پندارند.

اوديسه

اوديسه نيز اثر هومروشامل24 سروده است. به عقيده يونانيان خدايان طرفدار تراوا، در راه بازگشت پهلوانان يوناني موانعي ايجاد كردند و در اين باره دا ستان هايي بر سر زبان ها بود. اوديسه ماجراهاي اودوسيوس (اوليس) در راه بازگشت ار جنگهاي تراوا به سرزمين مادريش ايتاكا(انطاكيه)است.

طوفان، كشتي هاي اوليس را به سرزمين هاي دوري برد.در آن سرزمين ميوه اي (كنار) بود كه هر كس از آن مي خورد خا طرات گذشته را فراموش مي كرد. بسياري از ياران اوليس از آن خوردند و زادگاه خود را فراموش كردند. اوليس به زور آنان را سوار كشتي كرد و بست. سپس به جزيره غولان يك چشم، كه چشمي در وسط پيشاني داشتند، رسيدند. اوليس با ياران خود در آنجا فرود آمد و به غار يكي از غولان رفت. غول دو نفر از ياران او را خورد و در غار را بست. صبح زود دو نفر آنان را بلعيد و از غار خارج شد. شب چون بازگشت، اوليس به او شراب داد. غول مست شد و به خواب رفت. اوليس با ميخی داغ اورا كور كرد.غول بر در غار نشست تا مانع خروج آنان شود. اوليس و همراهان، خود را در پشت شكم گوسفندان پنهان ساختند و از غار بيرون آمدند. سپس به جزيره خداي بادها رسيدند. ايول خداي بادها به اوليس مشكي داد كه در آن بادهاي سخت بودو سفارش كرد كه در مشك را نگشايد. ياران اوليس به طمع گنج، سر آن را گشودند، طوفان مهيب كشتي ها را به جزيره ديگر افكندكه جايگاه غولان آدمي خوار بود. غولان كشتي ها را سنگ باران كردند. جز كشتي اوليس بقيه از بين رفتند. اوليس با كشتي خود به جزيره ديگررفت كه محل زني جادوگر بود.

زن جادوگر به ياران اوليس شراب افسون شده داد و همه به شكل خوك در آمدند. اوليس به كمك گياهي جادويي كه هرمس به او آموخته بود سحر را باطل كرد و جادوگر را مجبور كرد كه يارانش را به شكل آدمي باز گرداند.سپس ار آنجا به جايگاه مردگان رفت تا تيرزياس غيب گو را ملاقات كند.سپس به سرزمين سيرون ها رفت كه در آنجا پرياني در سبزه زارهاي اطراف كرانه آواز مي خواندند و رهگذران را به جانب خود مي كشيد ند. اوليس گوش ياران را با موم اندود و آنان را به دكل كشتي بست. سپس از صخره اي كه دو طرف آن تحت سِطره دو ديو بود گذشت. يكي از ديوان آب دريا را فرومي برد و با آوايي ترس ناك بازپس مي داد. ديو ديگر دوازده دست و شش گردن داشت كه بر هر گردن سري بزرگ با دهاني فراخ بود و در هر دهان سه رديف دندان قرار داشت. سپس به جزيره اي رسيدند كه رمه گاوان خورشيد در آن مي چريد. ياران اوليس گاوان را كشتند. خورشيد خشمگين شد و طوفان را واداشت تا كشتي آنان را غرق كند. اوليس خود را نجات داد و به جزيره ي يكي از الهگان رسيد. الهه اي عاشق اوليس شد و به او گفت كه اگر آنجا بماند به او عمر جاويدان مي دهد. اوليس موافقت نكرد و الهه او را هفت سال در غار نگه داشت و سرانجام به دستور زئوس آزاد كرد.اوليس سوار بر تخته پاره اي دوباره راه دريا را پيش گرفت. اما بادها تخته او را نابود كردند و او شنا كنان خود را به جزيره اي رساند. پادشاه آنجا اوليس را گرامي داشت و به او كشتي داد تا به زادگاه خود ايتاكا(انطاكيه) باز گردد.

بيست سال از سفر اوليس گذشته بود. پدرش پير شده و از شهر رفته بود و مادرش در فراق فرزند خود را به دار آويخته بود. پسرش تلماك اكنون جواني برومند شده بود. زن پاكدامنش پنه لوپ در فراق شوهردر را بر خود بسته و از همه گسسته بود. اميران شهر كاخ او را متصرف شده و دارايي او را برده بودند واز پنه لوپ مي خواستند تا از ميانه ي آنان يكي را به شوهري برگزيند. پنه لوپ جر أت مخالفت نداشت اما از آنان اجازه خواسته بود تا كفني را كه در حال بافتن بود به اتمام رساند. روز مي بافت و شب مي شكافت.

اوليس در جامه ي گدايان وارد شهر شد. هيچ كس او را نشناخت جز سگش، كه از فرط شادي جان داد. پنه لوپ اعلام كرده بود كه هر كس كه بتواند كمان اوليس را زه كند و تير را از سوراخ انگشتر بگذراند مي تواند همسر او شود. اما هيچ كس از عهده بر نيامد. اوليس كه در جامه ي گدايان بود به آساني كمان را زه كرد و تير را از انگشتري گذراند. سپس به آستانه ي در ايستاد و به كمك پسرش دشمنان را كشت و حقيقت حال خود را بر همسرش آشكار ساخت.

 

 

داستان هاي ازوپ

از دومين نويسنده ي پر توان ديگر يونان«ازوپ» داستان هاي كوتاهي كه از زبان حيوانات بيان شده به جا مانده است. مردم يونان اين نويسنده را همانند لقمان حكيم ميداند. داستان هاي كوتاه ازوپ كه مسايل اخلاقي و اجتماعي را مطرح مي سازد، به صورت ضرب المثل بين مردم رواج داشته است.

 

ويرژيل

پويليوس ويرژيليوس مارو، حماسه سراي بزرگ روم در سال 70 قبل از ميلاد در آند ديده به جهان گشود. ويرژيل از خانواده ي متوسطي بود اما به شايستگي پرورش يافت. او تا 16 سالگي به آموختن پرداخت. در25 سالگي جامه ي ويژه ي شهروندان رومي را كه نشانه بالندگي و انديشمندي بود به تن كرد.

ويرژيل در سال 39 ق.م. «پوكوليكا» را سرود. در همين زمان با «هوراس» نويسنده نامدار رومي آشنا شد و به دربار آگوست راه يافت.ويرژيل در سال 29 ق.م. به فكر سرودن «انه ييد» افتاد كه سرودن آن ده سال طول كشيد. او در سال 19ق.م. چشم از جهان فرو بست.

انه ييد

سر گذشت «انه» يا «انه ييد» را پس از گيل گمش سومري و ايلياد و اوديسه يوناني، سومين داستان حماسي جهان دانسته اند.

اين داستان دنباله ي داستان ايلياد است. ويرژيل داستان خود را از همان جايي كه هومر با ويراني و آتش زدن «تروا» به پايان مي رساند آغاز كرده است.

در آن هنگام كه تروا در آتش مي سوخت ، انه پدرش آنشيز را بر دوش نهاد و از مرگ نجات داد؛ اما چون در همان زمان بانويش«كريوز»را از دست داد كوشيد با گرد آوردن جنگاوران پراكنده،ناكام ونافرجام،با يونانيان بجنگد.پس بر كشتي نشست؛ اما دستخوش كينه ودشمني«ژونون»و آزمون هاي دشوار ورنج هاي فراوان قرار گرفت. طوفاني ناوگان او را در هم شكست و بركرانه ي آفريقا در پراكند. در آنجا،«ديدون»

شهبانوي كارتاژ از انه به گرمي استقبال كرد (كتاب اول) و دلباخته انه شد. انه نيزداستان سفرهاي خود را براي او بازگو ميكرد(كتاب دوم و سوم). سپس انه به فرمان«ژوپيتر» كارتاژ را ترك گفت. ديدون كه تاب دوري انه را نداشت خود را بر كومه ي آتش مرگ بكشت(كتاب چهارم). انه به سيسيل رسيد و به ياد پدرش بازي هايي را ترتيب داد (كتاب پنجم). سپس به «كوم» رفت. «سيسيل» او را ياري كرد تا بتواند در دوزخ فرو رود. انه در جهان زير زمين، در سرزمين سايه ها با روان پدرش ديدار كرد و پدر آينده ي پر شكوه روم را تا زمان فرمانروايي آگوست براي وي پيشگويي كرد.

اين شش كتب اول و گزينش بخشهاي گوناگون آن اوديسه را به ياد مي آورد شش كتاب ديگر نيز به سروده هاي دلاوري هاي جنگجويان هومر تشابه دارد.

بهشت گمشده(ميلتون)

جان ميلتون از ادبا و شعراي بزرگ انگلستان است. او در سال1608 م در لندن متولد شد. تا24 سالگي به تحصيل پرداخت و زندگي او بيشتر در امور سياسي سپري شد. ميلتون در اثر مطالعه ي بيش از حد بينايي خود را از دست داد.

معروفترين اثر ميلتون«بهشت گمشده» است كه در سال 1667 منتشر شد و امروزه شهرت او بيشتر مديون اين اثر مي باشد.

منظومه ي بهشت گمشده در وصف عصبان شيطان و سقوط او و اغراي حضرت آدم، و هبوط او به زمين سروده شده است.

اين كتاب بعد از«كمدي الهي» دانته از شاهكارهاي مسلم ادبيات غرب در اين زمينه به حساب مي آيد.

در قسمتي از كتاب اول چنين مي خوانيم:

شيطان با بانگي چنان بلند كه در سراسر ژرفناي دوزخ طنين افكنده گفت:«اي شاهزادگان، اي حاكمان،

اي سلحشوران ، اي گلهاي سر سبد آن آسماني كه پيش از اين از آن شما بوده و اكنون از دستتان رفته است

آيا حيرتي چنين، ارواحي جاوداني را فرا تواند گرفت؟ يا شايد پس از خستگي هاي مصاف ، اين مكان را براي آسايش از تلاش دلاورانه ي خويش بر گزيده و خفتن در آن را چون در دره هاي آسمان شيرين پنداشته ايد؟ و يا آنكه در چنين نا بساماني سوگند خورده ايد كه از در پرستش حريف پيروزي برآييد كه اكنون به كروبيان، سرافين افكنده سلاح ، شكسته پرچم و كوفته تن خويش مي نگرد؟ اما زود باشد كه وزيران چالاكش از دروازه هاي آسمان به وضع ممتاز خود پي برند و لا جرم فرود آيد تا بر سر ما كه چنين «نالان و نزار افتاده ايم پاي نهند، و به تدوين صاعقه به بندمان افكند و در ژرفناي اين ورطه به زنجيرمان كشند بيدار شويد وبر پاي خيزيد وگرنه جاودانه از پا افتاده خواهيد ماند»

 

دانته(1265تا1321)و كمدي الهي

دانته نويسنده بزرگ ايتاليايي و بزرگترين اثر ادبي او كمدي الهي است. دانته در اين كتاب حكايت مي كند كه چگونه در جنگل انبوهي سرگردان بوده كه«ويرژيل» شاعر باستاني روم بر او ظاهر مي شود و آن دو به اتفاق به دنيايي ديگر سفر مي كنند.

كمدي الهي در سه بخش نوشته شده است: جهنم،برزخ و بهشت.

دوزخ از نظر دانته به شكل قيفي تجسم مي يابد كه از سطح زمين به اعماق آن فرو رفته است. او از محفل جهنمي ياد ميكند كه گناهكاران در آنجا نسبت به معاصي خود گرفتار عذاب اند. در يكي از اين محفل ها گناهكاران مشغول شكستن سنگهاي عظيم اند، در محفلي ديگر در درياچه اي آتشي مي سوزند ودر ديگري با سرماي مدهشي مجازات مي شوند. دانته خيانت را دهشتبارترين گناهان مي داند.

در اينجا لازم است به تشابه اين كتاب با كتاب ارداويراف نامه ي زرتشتيان اشاره كنيم.

دانته در كمدي الهي خود معتقدات قرون وسطي را به تصوير مي كشد ليكن ديدگاههاي زمانه و زندگي خود را نيز در آن منعكس مي سازد و آزادي احساس را مي ستايد اين كتاب علاوه بر اين كه يك اثر ادبي است به عنوان يك دايرة المعارف قرون وسطي نيز محسوب ميشود.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 20:16  توسط رضا  | 

ذكر حسين منصور حلاج  ص76

 -   آن كه در راه خدا كشته شد .آنكه در راه رسيدن به حقيقت همچون شير نترس بود. آن انسان دلير راستگو . آنكه در درياي پر موج عشق خدا ، غرق شده بود . حسين بن منصور حلاج – رحمت خدا بر او – كار او كار ي شگفت انگيز بود  و وقايع عجيب و غريب كه فقط مخصوص او بود. بسيار آرزومند ديدار محبوب (خداوند)بود و سخت در آتش جدايي يار (خداوند)مي سوخت. مست و بي قرار و آشفته ي روزگار خود بود و عاشق راستين و حقيقي و تلاش و كوشش زيادي داشت و در تزكيه ي نفس مي كوشيد كرامات ( كار هايي كه به سبب عنايت خداوند عارف انجام دهد ) شگفت انگيزي داشت. بلند همت بود . او آثار و كتابهاي زيادي دارد كه با كلمات دشوار نوشته شده و همه ي اين آثار درباره ي حقايق و اسرار عشق الهي و شناخت معارف و مفاهيم عرفاني است . سخنان گرم و گيرا و شيوا  و رسا داشت كه هيچ كس نداشت . صاحب حال و شناخت عميق و زيركي داشت . اغلب مشايخ صوفيه از تأييد افعال و آثار حلاج خودداري كردند (اورا انكار كردند) و گفتند او در عرفان مقام و منزلتي ندارد (صوفي واقعي نيست) به جز ابو عبداله خفيف و شبلي و ابوالقاسم قشيري – خدا آنان را رحمت كناد- به طوري كه ابواقاسم قشيري در باره ي حلّاج گفت :« اگر در بارگاه الهي مورد قبول واقع شود با رد كردن و نپذيرفتن مردم از بارگاه الهي رانده نمي شود و اگر در بارگاه خداوندي مورد قبول نباشد تاييد و قبول مردم بي اثراست».

    -  و هميشه در حال تزكيه ي نفس و عبادت و بيان شناخت و يگانگي خدا بود. سخن اناالحق را زماني گفت كه جزء علماي دين بود . اما بعضي از مشايخ  و علما او را به خاطر اعتقادات ديني و مذهبي اش از خود براندند. علت ناخشنودي مشايخ از حلاج و مهجور ساختن وي ، حال سر مستي و سكر عارفانه ي او بود. آنطور كه ابتدا به شوشتر آمد به نزد سهل ابن عبدالله و دو سال در آنجا بود. سپس قصد رفتن به بغداد را كرد و اوّلين سفر حلّاج در هجده سالگي بود . سپس به بصره رفت. با عمرو بن عثمان مكي ملاقات كرد . وهجده ماه با او همنشيني داشت و ابو يعقوب الاقطع دختر خود را به او داد. تا اينكه عمرو بن عثمان از او رنجيد و از آن به بغداد به نزد جنيد رفت . جنيد به حلاج توصيه كرد كه خلوت اختيار كند و با نا اهلان سخن نگويد و راز الهي را افشا نكند و حلاج هم مدّتي را در همنشيني با او به سر برد و به زيارت كعبه رفت و يك سال را در جوار خانه كعبه به سر برد و دو باره به بغداد برگشت .  گروهي از عارفان به نزد جنيد رفت واز جنيد مسائل عرفاني را پرسيد جنيد پاسخ نداد گفت : به همين زودي خود را به كشتن خواهي داد( به زودي به دار آويخته مي شوي )*. حسين گفت: روزي كه من به دار آويخته مي شوم تو در لباس عالمان ظاهر بين و متشرعان خواهي بود.

 - نقل شده است كه : روزي كه بزرگان دين حكم صادر كردند كه حلاج بايد كشته شود جنيد لباس صوفيان بر تن داشت و حكم ديني صادر نمي كرد. و خليفه دستور داده بود كه فتواي جنيد لازم است. آنطور كه جنيد عمامه و بالا پوش ( لباس علما و فقهاي دين) بر تن كرد و به مدرسه رفت و اقدام به صدور فتوا نمودكه« حكم ما به ظاهر اوست»يعني ظاهراً بايد كشته شود و حكم ما بر ظاهر اوست و از باطن و درون او خدا آگاه است.

      پس چون جواب سؤالات خود را از جنيد نشنيد نا راحت شد و بدون اجازه ي او به شوشتر رفت و يك سال آنجا بود . بسيار مورد توجّه و پذيرش مردم قرار گرفت – او براي سخنان مردم (تعريف و تمجيد) ارزشي قائل نبود و به آن اعتنا نمي كرد – تا نسبت به او حسادت كردند و عمرو بن عثمان مكي در باره ي او نامه هايي نوشت و احوال و كردار او را در نظر آن مردم زشت نشان داد و او نيز نسبت به مردم آنجا دلگير و ناراحت شد . لباس صوفيان را از تن خارج و لباس مردم عادي را پوشيد و به همنشيني مردم روزگار مشغول شد .-ولي در حالات او تغييري حاصل نشد- وپنج سال ناپديد شد و در اين مدت زماني در خراسان و ماوراءالنهر بود و زماني به سيستان . و دوباره به اهوا ز آمد و براي مردم اهواز صحبت كرد و در نزد همه ي مردم محبوبيت پيدا كرد و از اسرار الهي با مردم سخن گفت تا اينكه به او آشكار كننده ي اسرار خدا گفتند. سپس لباس درويشان را پوشيد و به قصد  زيارت خانه خدا روانه شد . در اين سفر صوفيان زيادي همراه او بودند. هنگامي كه به مكه رسيد ، ابو يعقوب نهر جوري به او نسبت ساحري داد . سپس از آنجا به بصره آمد ، و باز به اهواز رفت . پس گفت : «به سرزمين هاي كفار مي روم تا مردم را به سوي خدا دعوت كنم » . به هندوستان رفت ، و سپس به ماوراءالنهر رفت و سپس به چين و مردم را به سوي خدا دعوت كرد و درباره ي شناخت خدا براي آنها كتاب هي زيادي نوشت.

  -   نقل شده است كه روزي به شبلي گفت :« اي ابابكر دعا و همراهي كن زيرا من قصد كا بزرگي را دارم و آشفته و حيران كاري شده ام (خود را درگير كاري كرده ام ) كه با انجام چنين كاري باعث مرگ خودم مي شوم .»  چون مردم در كار او حيران و متعجب شدند مخالف و موافق بسياري پيدا كرد و كار هاي شگفتي از او ديدند . اعتراض كردند و در مورد او به خليفه گزارش دادند . و همگي در قتل او هم نظر شدند . زيرا مي گفت «انالحق . من خدا هستم ». پس حلاج را بردند تا بكشند . صد هزار نفر جمع شدند و او به همه نگاه مي كرد  و مي گفت : « حق ، حق ، انا الحق» .

نقل شده است كه درويشي  در همان زمان از او پرسيد كه« عشق چيست؟ » گفت: « امروز بيني و فردا و پس فردا » .آن روز او را كشتند و روز بعد او را سوزاندند و روز سوم خاكسترش به با دادند يعني، عشق و فداكاري اين است.

 هنگامي كه او را به زير چوبه ي دار بردند در باب الطاق( اسم مكان) بغداد پاي بر نرد بان دار گذاشت به او گفتند حالت چگونه است؟ گفت: «مردان واقعي با شهامت و رفتن بر سر دار به مقام بالا و قرب الهي دست پيدا مي كنند . »دست به دعا بلند كرد و براي راز و نياز رو به قبله نمود و آنچه كه مي خواست از خدا طلب كرد . سپس بر سر دار رفت . گروه مريدان و پيروان وي گفتند : نظر تو در باره ي ما كه پيروان تو هستيم و كسانيكه دشمن تو هستند و به تو سنگ خواهند زد، چيست؟ گفت: آنها دو ثواب خواهند برد و شما يك ثواب ، زيرا شما فقط نسبت به من گمان نيكو داريد . حال آنكه ايشان به خاطر قدرت يكتا پرستي و استواري در دين حركت مي كنند و دست به عملي مي زنند .در شريعت يكتا پرستي اصل است و گمان نيكو ، فرع .

  همه سنگ مزدند . وشبلي براي اعلام همراهي با مردم گِلي به سوي حلاج پرتاب كرد . حلاج آهي كشيد ؛ گفتند « از اين همه سنگ چرا هيچ آهي نكشيدي ، از گِلي اين همه آه كشيدي اين چه رازي است ؟» گفت : آن ها چون نمي دانند عذرشان پذيرفته است.  از شبلي ناراحت مي شوم كه مي داند كه نبايد انداخت . سپس دستش را قطع كردند ، خنديد ؛ گفتند : چرا مي خندي؟ گفت: دست زنداني را قطع كردن آسان است . آن كسي مرد است كه بتواند دست صفات مرا  كه دور پرواز و بلند همت است ، ببرد . سپس پاهايش را بريدند لبخندي زد و گفت: با اين پا در اين دنيا سير و سفر كردم اما پاي ديگري دارم كه هم اكنون مي تواند از خاك تا افلاك را در لحظه اي طي كند. اگر مي توانيد آن را ببريد. سپس دو دست بريده ي خون آلود خود را به صورت خود ماليد و صورت و ساعد دست خود را خون آلود كرد . گفتند چرا اين كار را كردي؟ گفت: خون بسيار از بدنم رفته است ؛ مي دانم كه چهره ام زرد شده است شايد شما خيال كنيد كه من ترسيده ام . خون به چهره ام ماليده ام تا در مقابل شما سربلند و سرافراز باشم  زيرا زينت و سرخ رويي مردان خون ايشان است كه در راه معشوق ( خداوند)ريخته مي شود. والسلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 21:35  توسط رضا  | 

خودازمايی پيش دانشگاهی ۱

 

ص 7

1- مقصود از « ني » روح وجان انسان آگاه و آشنا بر عالم معنا و نيز « مولانا » كه از خود و خودي خالي است . « نيستان » عالم معنا و جوار حق تعالي است و جدايي : دوري جان انسان از جوار قرب الهي مي باشد .

2-« هر كسي كاو دور ماند از اصل خويش / باز جويد روزگار وصل خويش ( طلب وصل) »

3- تاثير دوگانه ي ني ( ناله ني براي « خوشحالان » ترياق و تسكين و براي« بدحالان » زهر و تلخي است . ) ، يعني بطور كلّي ناله ي جدايي را براي همه سر مي دهد .

4- نيستي ( نابودي - رسيدن به مقام فنا) را آرزو مي كند روايت كتاب درسي نابودي و نفرين است .

5- پرده اوّل به معناي « نغمه و موسيقي» و پرده دوم به معناي « حجاب » است . ( پرده هاي ما دريد : رازهاي ما را افشاكرد .)

 6-  عشق ( به خدا ) مولانا خواستار ماندگاري عشق است .

 7- زيرا روح نيايش و توجه به حق در تار و پود آن نهفته است ( نيايش ميل به وصل  و شكايت از هجران ) .

ص-11

1-مصراع دوم بيت اول را مي توان به دو گونه خواند :

الف ) جز به راهي كه تو راهنماي من هستي نمي روم .

ب) جز به راهي كه تو آن را به من نمايي نمي روم .

2-همه بيشي تو بكاهي همه كمّي تو فزايي .

3- نيايش هاي لطيف و زيبايي است لبريز از معارف ، آموزش هاي اخلاقي و اجتماعي .

4- علّامه الغيوب ستّار العيوب ـ عزيز جليل جلال بخشنده حكيم عظيم -

ص28

1- ستايش دادپيشگي و دادگري ظلم ستيزي و طرد ظالم نيرو بخشيدن آزاد منشي حمايت از مردم زحمتكش و دعوت آنها به اتّحاد . . .

2- همراهي و مبارزه مردم بر ضد ظلم و بيداد

2- زيرا خودبيني وناسپاسي به يزدان بر او چيره شد ، خود را جهان آفرين ( خدا ) خواند ، به هيچ نيروي برتري كه بتواند تكيه گاه او باشد اعتقاد نداشت ، پس دچار هراس شد . مردم از او روي گردان شده و ضحّاك بر او چيره شد .

3- مارهاي روييده بر دوش ضحّاك مظهري از اهريمن و تجسّم خوي اهريمني و بيداد و منش خبيث است .

4- مغز گوسفند را با مغز يكي از دو قرباني مي آميختند و بدين ترتيب هر روز يكي از دوتني را كه به قربانگاه مي آوردند ، نجات مي دادند .

5- حضرت ابراهيم (ع) : از بيم نمرود خانواده ي ابراهيم (ع) او را سه سال در غاري پنهان كردند . سرنوشت فريدون مثل حضرت موسي است ولي پرورش يافتن وي در غار شبيه حضرت ابراهيم است .

7- ضحّاك

8- جاي سوزن انداختن نبود . شتر با بارش گم مي شد . سگ صاحبش را نمي -شناخت .

9- سرگذشت ملّتي در طول قرون و نمودار فرهنگ و انديشه و آرمان هاي آنهاست ، كتابي است درخور حيثيّت انسان و نمايشگر مردمي است كه در راه آزادگي و شرافت و فضيلت مبارزه كرده اند .

 ص-35

1-

الف) زمينه داستاني دارد .

ب) زمينه قهرماني دارد ( سياوش پهلواني است كه فنون رزم وبزم را نزد رستم مي آموزد . عبور او از آتش ، تقوا و پرهيزگاريش ياد آور خوي قهرمانان است ) .

ج) مبتني بر خرق عادت است ( گذر سياوش از آن آتش عظيم و جان سالم به در بردنش ماجرايي برخلاف عادت است ) .

د) داراي زمينه اي ملّي است ( اعتقاد ايرانيان را درباره چگونگي تشخيص بي گناهان از گناهكاران و عكس العمل مردم را در برابر آن نشان مي دهد ) .

2-سياوش با چهره اي خندان ، با كلاه خود زرّيني بر سر ، جامه ي سفيدي همچون كفن در بر ، تن به كافور آميخته و سوار بر اسبي سياه و معتقد بر بي گناهي خود تصوير شده است .

3-خروشان و غمناگ و گريان بودند .

3-

الف) يكي تازي اي بر نشسته سياه  // همي خاك نعلش برآمد به ماه

ب) زمين گشت روشن تر از آسمان // جهاني خروشان و آتش دمان

ج) نهادند بر دشت هيزم دو كوه // جهاني نظاره شده هم گروه

د) بيامد دو صد مرد آتش فروز // دميدند گفتي شب آمد به روز

5-در مقايسه با چنين اتّهامي ، عبور از دوزخ براي من آسانتر است .

6- در صورت اثبات بي گناهي خود ( « اگر بي گناهم رهايي مراست »)

7- به وسيله رستم كشته مي شود .

8-خيره سر ، داراي شخصيتي ناپايدار ، ناتوان در تصميم گيري ، لجبازي

ص-40

1-

الف) شاعر خويشتن خويش را موضوع قرار مي دهد و از احساسات شخصي از خشن ترين تا نرم ترين آنها سخن به ميان مي آورد ، احساساتي مربوط به خدا ، خانواده ، انسانيت وطن و . . . با اين تفاوت كه نوع احساسات وي در برابر مسائل متغير است .

ب) زيرا كه يكي از سرشارترين حوزه هاي شعر است در اين نوع ادبي قرار دارد.

ج) زيرا شاعر علاوه بر منِ شخصي ، منِ گسترده خود را نيز مي تواند مطرح سازد .

د) چون تمامي آثار شعري در صورتي كه مصداق كامل شعر حماسي يا تعليمي نباشند ، غِنايي هستند .

2- بيت سوم ( عشق را خواهي كه تا پايان بري // بس كه پسنديد بايد ناپسند )

3- از عشق هر چه بگريزي ، بيشتر گرفتار مي شوي درد عشق درماني ندارد .

4- عشق او دوباره مرا به بند كشيد و تلاش بسيار براي رهايي از آن سودمند نبود .

5-                                     « كز كشيدن تنگ تر گردد كمند »

6- زشت بايد ديد و انگاريد خوب // زهر بايد خورد و انگاريد قند

ص-42

1- فروتني و بزرگ منشي و آزادگي و وارستگي او

2- تا به او بگويد خود را در برابر همه القابي كه به او منصوب كرده اند هيچ مي -انگارد و اجازه داده است هر كس بر حسب اعتقاد خود هر چه مي خواهد درباره او بگويد . مهم اين است كه نبايد تحت تاثير ستايش يا نكوهش ديگران قرار گرفت .

3- هيچ كدام را ( من اين همه نيستم )

4- من هيچ يك از اينها ( كه ديگران درباره من گفته اند ) نيستم .

5- باز رفتند ( بازگشتند برگشتند ) / بشوريدند ( اعتراض كردند ) / بيرون گرفت ( بيرون آورد ) / آواز داد ( فرياد زد - صدا زد)

6- ارادت : علاقه ، اخلاص و اظهار كوچكي در دوستي ، مشيّت الهي / اراده : خواست ، قصد ، ميل و آهنگ ، عزم و تصميم / مصاحبت : هم صحبت شدن با كسي ، دوستي / مصاحبه : گفتگو / اقامت : ماندن ، آرام گرفتن / اقامه : بر پاي داشتن

 

ص43

1- بسته شده و در زنجير كه در زير آفتاب و بر در خيمه افتاده بود .

2- آري ، زيرا وقتي از غلام خواست كه در حضور ابراهيم خواص بخواند . شترها با شنيدن آواز غلام ، آب نخورده در صحرا پراكنده شدند .

3- خير ، ضمن تاكيد بر راستگويي امير ، از او دليل و برهاني نيز طلب كرد .

4- مهمان نوازي

5- ترتيب اجزاي جمله رعايت نشده است . به همراه حرف « را » از حرف « مر» استفاده شده است . آوردن جملات كوتاه ( بر خلاف نثر امروز كه معمولاَ َ جملات بلندترند ) كاربرد فراوان افعال پيشوندي ( فراز رسيدم ، فروگرفتند . . .) آوردن لغات عربي و غير فارسي .

6- در گذشته به معني « امركرد انجام داد» به كار مي رفته و امروز به معني«گفت » و امروزه براي احترام بجاي همه ي افعال امر مي تواينم از « بفرماييد » استفاده كنيم.

7- موسيقي و شعر تاثير عاطفي فراوان بر شنونده مي گذارد و حتي حيوانات را متاثّر مي سازد . متن درس نيز درباره تاثير موسيقي و شعر است .

ص-47

1- هم مي خواست او را بيازمايد و هم اينكه عشق فرهاد را ناچيز جلوه دهد . او را مايوس كند و در هم ردكند .

2- عاشقي پاكباز و حاضر جواب .

3- بگفتا دوري از مه نيست درخور // بگفت آشفته از مه دور بهتر   

                     ( ديوانه با ديدن ماه ديوانه تر مي شود )

4- « چه خواهي كرد » يا « چه چيز به او پيشكش مي كني » ، بعد از مصراع اوّل و قبل از مصراع دوم .

5- صادقانه ، تيزهوشانه و قاطع و رِندانه و دندان شكن .

6- در بيت اوّل : « دل و جان » و در بيت دوم « ياد نكردن از او( شيرين )»

7- سر ( جان خود )

ص-49

1 ( گذركرد گذر نكرد ) ( نگردد بگردد )

2- زيرا همچون چهره ي بي نقاب دوست است ( صبح از پس شب تيره بر مي آيد و روي دوست از پس افكندن نقاب نمايان مي شود ) .

3- مصراع دوم تمثيلي است براي بيان كاملتر مفهوم مصراع اوّل ، يار همچون دريا است و فدا شدن در راه او بهتر از دوري از اوست همانطور «كه در آب مرده بهتر كه در آرزوي آبي »

4- ( همه ي بلبلان بمردند نماند جز غرابي ) ( مگسي كجا تواند كه بيافكند عقابي ) ( كه در آب مرده بهتر كه در آرزوي آبي )

5- الف) ماندي ( ماضي مطلق ) ماند ( مي ماند ) ( مضارع اخباري )

    ب)‌ ماندي : ماندن در جايي - اقامت / ماند : شبيه است ( ازمصدر « مانستن» )

 

50

1- از خود بي خود و مدهوش شدم .

2- تسكين ( ساكن شود : تسكين يابد ) : ساكت شود

3- « تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم // از پاي تا به سر همه سمع و بصر شدم »

 

4-

 

52

1- چون در تمام ابيات به موضوعي واحد ( شكر و شادي عرفانه / به سر آمدن دوراني تيره و پديدار شدن صبح اميد ) اشاره مي كند . ضمن آنكه برخي ( محمّد قزويني ) اين غزل را ناظر به وقايع تاريخي معيّني پنداشته اند ( رجوع شود به مقدّمه ي غزل ) پس در تمام ابيات به موضوعي مشترك از نظر تاريخي و سياسي اشاره شده است .

2- آري ، زيرا به تحوّلي اجتماعي ( پايان يافتن استبداد و تيرگي ) اشاره مي كند و همانگونه كه در مقدّمه ي درس آمده است مي تواند به يك واقعه ي اجتماعي ( سقوط دولت امير پير حسين و آغاز حكومت شاه شيخ ابواسحاق ) مربوط باشد .

3- ( خزان بهار ) ، ( گل خار ) ، ( روز - شب)

4-

الف) پريشاني گيسو دراز نگار

ب) « آن همه ناز و تغنّم كه خزان مي فرمود // عاقبت در قدم باد بهار آخر شد »

ج) آن پريشانيِ شب هاي دراز و غم دل

5- « آخر شد » در همه ي ابيات رديف است و به يك معني است ولي « آخر شد » مصراع اوّل و دوم بيت اوّل با دوم تفاوت معنايي دارند . در مصراع اوّل به معناي « به پايان رسيد » و در مصراع دوم به معناي « به سامان شد » است .

6- « آن همه ناز و تغنّم كه خزان مي فرمود »،« نخوت باد دي و شوكت خارآخرشد »

7-  شِكوه و گلايه ي حافظ از عدم توجّه به او و شكرگذاري در قبال پايان يافتن اين حقارت .

54

1-با نكته دانان عشق (عارف عشق آزموده )

2- « كلمه مپيچ » هم به معناي ( پيچيده مشو ) آمده و هم به معناي ( خيره مشو گرفتار مشو ) و در معناي اوّل با زلف ايهام تناسب دارد « سر » نيز ايهام تناسب دارد . « سر » به معني ( سر زلف ) و ( سر ) آمده است .

3- در صدر اسلام هفت نفر در قرائت و تلاوت قرآن بسيار مهارت داشتند كه عبارت بودند از : 1- ابو عمّار حمزه بن حبيب كوفي ، 2- عاصم ابن ابي النّجود كوفي ،    3- ابوالحسن علي بن حمزه كسايي كوفي ، 4- نافع ابن عبدالرّحمان مدني ،        5- عبدالله ابن كثير ملكي 6- ابو عمرو ابن علاء بصري ، 7- عبدالله ابن عامر شامي .

4- چشم پر غمزه ي يار كه عاشق را از پاي در مي آورد .

5- « ستاره ي قطبي » كه در انتهاي محور شمالي جنوبي زمين در قطب شمال ديده مي شود و در قديم راهنماي كاروانيان در جهت يابي درهنگام شب بوده است . در اين بيت ، منظور حافظ ، « مرشد ، مراد ، پير ميكده ، پير مغان » مي باشد .

6- از رعايت مدّعي ، ملاحظه ي دشمنان دوست نماي .

7- الف) « صورت توان بست » كه فعلي است در وجه مصدري . 

ب) نهايت اين راه كجا صورت توان بست ؟

8- تضاد و مراعات نظير .

56

1- با شوق و اشتياق خودش كه گرما و حرارت شعله در مقابل آتش اشتياق او ناچيز است .

2- غبار خماري مثل يك لبخند ، خنده وار بودن آينه دار

3- « آرزو هاي دو عالم دستگاه // از كف خاكم غباري بيش نيست »

4- سرسبزي گلستان به اندازه ي عمر كوتاه يك لبخند است ( خنده وار بودن گلستان نشانه ي كوتاهي و گذرا بودن زندگي و دنيا است ) .

5- غرقه محيط تنگ آبي كنار ( محيط : اقيانوس )

6- ناپايداري و بي اعتباري دنيا و زودگذر بودن عمر ( بي اعتباري زندگي انسان ) .

7- زيررا آنچه اينان بدان فخر مي فروشند عار و ننگي بيش نيست . شاعر مقام هاي اين دنيا را مايه ي ننگ مي داند .

8 « محيط » در اين بيت به معني « آگاهي هاي ما » است ( صنعت استعاره ) ،       ( برخي آن را « دنيا» و « هستي انسان » هم معني كرده اند ) .

57                                             

1- عيب جو ظاهر بين و مجنون ، حقيقت بين است . عيب جو سطحي نگر و كتبي نگر است و مجنون عميق نگر و كيفيت نگر است .

2- ديده ي پاك و حقيق بين ، همه چيز را پاك و زيبا مي بيند ( چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد ) بر زيبابيني تاكيد مي كند .

3- هر دو شاعر به مضمون واحدي اشاره كرده اند ( فقط مخاطب در شعر وحشي ، مجنون و در شعر مولوي ، ليلي است ) . هر دو معتقدند با چشم حقيقت بين بايد به امور نگريست ، ليلي را از دريچه ي چشم مجنون بايد ديد .

4- بايد به صورت ( حور ، «ي» نكره ) خوانده شود . چون « قصور » در مصراع بعد با «ي» نكره آمده است .

61

1- تاريك زار غم اندود سحركوشان چندشناك سنگردار و  . . .

2- توصيف فرات ، ماه و ستارگان .

3- ( ديشب : شب عاشورا ) ( امشب : شب شام غريبان )

4- « اگر دين نداريد ، لااقل آزاده باشيد .»

5- زيرا نويسنده از احساسات شخصي در توصيف واقعه ي كربلا استفاده كرده است و آن واقعه ي عظيم را با شور و احساس توصيف نموده است .

63

1- « آه دست پسرم يافت خراش // واي پاي پسرم خورد به سنگ »

2- اين كه از احساسات دروني ، عشق و انگيزه هاي دروني مادر ، عاشق و معشوق سخن مي گويد .

3- زيرا حرمت مادر را پاس نمي دارد .

4- در شعر شهريار فرزند ، سپاسگذار مادر و دلبسته اوست و برعكس در شعر ايرج ميرزا پسر ناسپاسي مي كند .

66

1-كمال پرستش را در مستي مي داند ( مستي : سرمستي و خماري عاشقانه ) .

2- « به شادي و آسايش و خواب و خور // ندارند كاري دل افگارها » كه با ابيات چهارم و پنجم حدودي ارتباط معنايي دارد .

3- باران شادي (‹ شاباش › استعاره از « قطره ي باران » است ) . 

4- زيرا آينده نيز مانند گذشته ناپايدار است و خواب و خيالي بيش نيست .

5- « به خون خود آغشته و رفته اند // چه گل هاي رنگين به جوبارها » و همچنين با بيت ششم كه « چه فرهادها مرده در كوه ها // چه حلّاج ها رفته بر بادها » مي -باشد ، ارتباط معنايي دارد .

6- واژه ي « حلّاج » عربي است . در واژه ي « برقصد » نيز ، تكواژ « رقص » عربي است .

67

1- هي نگوييد « من » ، اين « من » شيطان است .

2- بين « نقص و كمال » / « عيب و جمال » / « خويش و غير » ، تضاد وجود دارد.

70

1- « غم » در مصراع اوّل اندوه و ماتم اين جهاني ( با بار معنايي منفي ) و در مصراع چهارم غم عشق ( با بار معنايي مثبت ) يا غم فراق است كه حاصل آگاهي و مايه ي شادكامي و سرمستي است .

2- زخم رزمنده را را به نشان و مدال تشبيه كرده است ، « زخم و نشان » هر دو بر سينه نشانده مي شوند . و هر دو مايه ي سرافرازي است . ( با زخم نشان گرفتن : كنايه از مبارزه اي افتخار آميز است .) نشان ايهام تناسب دارد / بين « زخم و نشان» تناسب و جود دارد .

75

1-صفات انسان پر گو : ( آكنده گوش است ) ( به نصايح ديگران توجّه نمي كند ) ( نسنجيده سخن مي گويد ) ( رازدار نيست ) .                    

   صفات انسان كم گو : ( رازداري )   ( نصيحت شنو بودن ) (سنجيده سخن گفتن)

2-صدف ، كوه

3- « نبايد سخن گفت ناساخ